• امروز : جمعه - ۲۴ مرداد - ۱۳۹۹
  • برابر با : 25 - ذو الحجة - 1441
  • برابر با : Friday - 14 August - 2020
0

آبی به وسعت آسمان

  • کد خبر : 15645
  • 06 مرداد 1399 - 18:02
آبی به وسعت آسمان

جانان! حرف از لرزیدن و سرخوردن دل می زنند! از قیافه و استایل دلبرشان می گویند و… . اما جانان! از نظر من، هیچکس تو نمی شود

عذرا موری

جانان! حرف از لرزیدن و سرخوردن دل می زنند! از قیافه و استایل دلبرشان می گویند و… . اما جانان! از نظر من، هیچکس تو نمی شود. آنان تورا نشناخته اند که بدانند عشق چیست؛ سرخوردن و لرزیدن چیست! جانان! از چشمان دلبرشان می گویند. از تیله های زمردین یارشان؛ اما جانِ من! آنان تورا با آن دو چشم ستاره گونت ندیده اند! جان من! چه در توصیفت بگویم که زبانم از وصف تو قاصر است.

آنان از دلبر بیست و پنج ساله شان می گویند و اما من از تو. از جانان هفتاد و چهار ساله ام! آنان عشق را در قدم زدن های نیمه شب، دست در دست دلبرشان می بینند ومن، عشق را پا به توپ شدن فرزندانت در چمن های باران خورده ی آزادی! فرق است میان عشقی که من به تو دارم و آنان به دلبرشان.

جانان! از چه ی عشق برایت بگویم؟ از دل بی قرارم که بهشت را در دیدن هرروزه ی تو در جعبه ی جادویی می داند؟! یا از مرواریدهای چشمانم بگویم که برایشان توفیری ندارد اوج بگیری یا پر و بالت را برچینند، در هرصورت از شوق یا مظلوم بودنت روان است.

جانان! از عقابت بگویم؟ مرحوم حجازی؛ عقابی که از شهرکلاغ ها پرکشید؟ یا از حنیف، بچه غول خانواده.
مردم از فرهاد قصه ها می گویند و من از فرهاد تو. فرهادی که در هفتم چنین ماهی بود که با آویختن کفش هایش، گویی طناب دار بر گردن هوادار خردسالش«احمد» انداخت! یاد و خاطره ی فرهاد برای ما هواداران آبی همانند خورشیدی است که غروب ندارد!

جانانم! دلم برای ظلمی که در حقت می کنند بسوزد یا به ریشه ی کهن سالت ببالم؟!
جان من! غصه ی نیامدنم را نخوری به ستاره های چشمانت قسم، من هم دلم برای دیدن ابهتت از روی سکوهای آزادی می رود.

جان من! بی معرفتی از دختران آبی سرزمینت نیست. ما این سو پشت قاب تلوزیون با هربار چیدن پر و بالت در هنگام اوج، لبخند به لب اشک از چشمانمان جاری است. لبخندی برای اوج هربارت و اشک برای ظلمی که درحقت می شود.

جانان! آخرچگونه تورا دوست نداشت وقتی خالق این جهان، آسمان را با آن وسعت و دریا را با آن گستردگی اش با قلموی آبی بر صفحه ی روزگار نقش کرده است! گویی او نیز به تو می بالد؛ به ریشه ی قدمتت؛ به ستاره های درخشانت.

می گویند: دوستاره که این حرف ها را ندارد. آری آنان چشمشان به تک ستاره ی جام ولایتشان است و ما سخن از ستاره های آسیایی تو داریم. ما بر فراز آسیا رفتنت را جزئی از افتخارمان می دانیم و آنان به جام های اسنپی خود می بالند. آنان از قدمت سی، چهل ساله شان می گویند و من، از بودنت پیش از فدراسیون!
جانان! از کی شروع شد را نمی دانم. چه شد که تو را برگزیدم نیز نمی دانم. تنها این را می دانم که در سلول به سلول تنم رخنه کرده ای. درکنج دلم که هیچ درتمام وجودم ریشه دوانده و جا خوش کرده ای.

جان من! می خواهم بدانی این سو پشت شیشه ی مستطیل شکل، هربار شوق دیدنت را انتظار می کشم.
« دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد/ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد»
لحظه ی دیدار نزدیک است جان من! اندکی تحمل. اندکی صبر. ای آبی ترین آبی به رنگ آسمان.
آبان۹۸

لینک کوتاه : http://doublestar.ir/?p=15645

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که حاولی توهین ، تهدید و بی احترامی به هر شخص باشد منتشر نخواهد شد.